داستان گیلاسی/3 | بلاگ

داستان گیلاسی/3

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

چند سالی هست که اعضای یه قبیله آدمخوار همینطوری الکی به من ارادت پیدا کردند و منو دوست دارند!این سری اومدن پیش من و گفتند یالا مارو پند و اندرز بده والا میخوریمت!!

منم دیدم اینا اصلا نصیحت و پند و اندرز حالیشون نیست,بلکه اینها فقط میخورند!!منم بهشون گفتم شیر!!با تعجب پرسیدند یعنی چی؟گفتم شیر بخورید تا قوی بشید,فقط حتما قبلش بجوشونید!!

اینا هم رفتند و یه مدت خبری ازشون نبود تا اینکه دوباره چند روز پیش دیدم چند نفرشون پیداشون شد,ازشون پرسیدم:پس بقیتون کجا هستند؟گفتند شیرها خوردنشون!پرسیدم پس شما چرا زنده اید؟گفتند آخه بعد ما شیرهارو خوردیم!!فقط اومدیم یه سوال بپرسم ببینم میشه دیگه شیرهارو نجوشونیم و به جاش کبابشون کنیم؟آخه اینطوری خوشمزه تر هستند!!

منم دو دستی زدم توی سرم و گفتم زود گم شید از جلوی چشمم!!من منظورم شیر خوراکی بود,نه شیرِ سلطان جنگل!!اونها هم سرخورده و نادم و پشیمون رفتند!!

میخوام بگم همیشه سعی کنید خیلی صاف و ساده و روشن نصیحت کنید!هیچوقت با ابهام حرف نزنید که مثلا به فلانی گفتم نیاد یا فلان کارو نکنه!!چون ممکنه طرف یه آدم زبون نفهم باشه و بره بعدا داستان درست کنه!!

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 1:18