داستان گیلاس/29 | بلاگ

داستان گیلاس/29

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

دور تا دور پادگان ما برجک هست که داخل اون هر دو ساعت یه سرباز نگهبانی میده.روزهائی که نگهبان بودیم به این صورت بود:دو ساعت نگهبانی,دو ساعت آماده,دو ساعت استراحت.زمان نگهبانی تا فردا همینطور ادامه داشت.امروز نوبت نگهبانی من توی برجک جنوبی بود.

رفتم از کیفم یه بیسکوئیت برداشتم و سریع رفتم سمت برجک جنوبی پادگان.مثل تمام نگهبانی های دیگه. تفاوت این برجک با برجک های دیگه این بود که چون سمت خیابون هست میتونی رفت و آمد آدمها رو ببینی. آدمهائی که رد میشند و بعضی از اونها یه دستی هم برات تکون میدن.یه بار شمردم و توی دو ساعت حدود 20 نفر برام دست بلند کردند!!از پیرمرد بگیرید تا بچه های کوچیک 4/5 ساله!

اون روز رفتم بالای برجک.همه چیز مثل قبل بود.یک ساعتی از نگهبانیم گذشته بود و توی این فاصله هم برای یه دختربچه4 ساله و یه پیرمرد و 3 تا پسر جوون دست بلند کرده بودم!!ولی اون روز با بقیه روزها فرق داشت. داشتم روی برجک نگهبانی میدادم که یه دفعه دیدم یه دختر جوون حدود 20 ساله اونور خیابون وایساده و داره دست بلند میکنه!با من بود.همونطور که دست تکون میداد بلند می گفت:سلاااام,هییی سلاااااام سرباز.

همینطوری یه دستی براش بلند کردم.ولی دختر همونطوری وایساده بود و داشت دست تکون میداد!!منم از ترس اینکه نکنه یکی از عقیدتی سیاسی پادگان منو ببینه و برام اضافه خدمت رد بکنه,سریع یه دست تکون دادم تا زودتر بره,ولی دختر وایساده بود و میگفت:سلااام.اسم من ملیکا است.اسم تو چیه؟جناب سرباز!

ترسیده بودم!!چون نگهبان فقط باید حواسش به نگهبانی باشه و با کسی هم حرف نزنه!اگه کسی منو میدید که دارم با کسی حرف میزنم توبیخ میشدم.وای به روزی که بفهمند با یه دختر جوون هم حرف میزدم!حتما 2 ماه اضافه خدمت توی پرونده ام میرفت!برای دست به سر کردن دختر سریع یه دست بلند کردم و اونورو نگاه کردم. دختر رفت و من موندم یه حس بدِ لعنتی!!

یک هفته گذشت و وقتی لیست نگهبانی 24 ساعت آینده اومد,دیدم که پاسبخش منو گذاشته نگهبانی اسلحه خونه;با 2 نخ سیگار راضیش کردم منو بزاره نگهبانی برجک جنوبی!خدا خدا میکردم که بازم ملیکا بیاد و باهاش حرف بزنم!یک ساعت اول مشغول کندن اسم ملیکا به انگلیسی روی یه گوشه از برجک بودم(بعدها فهمیدم اشتباهی به جای ملیکا نوشتم ملیسا!!بجای K نوشته بودم C )که یکدفعه دیدم یکی داره میگه:سلام!

نگاهش کردم.ملیکا بود!!برگشت گفت چند روز نبودی؟راستی نگفتی اسمت چیه؟!بعدش هم گوشیش زنگ خورد و رفت.دوباره من موندم و یه حس بدِ لعنتی!

اون روز برای اولین بار از گوشی و موبایل و زنگ خوردن موبایل متنفر شدم.یک هفته گذشت که یکدفعه منشی گروهان بهم گفت باید برم ماموریت.40 کیلومتر خارج شهر.معرفی نامه رو داد و گفت خودتو دیر معرفی کنی غیبت میخوری.سریع وسایلمو جمع کردم و از پادگان زدم بیرون.طبق محاسباتم فقط یک ساعت وقت داشتم که توی شهر بچرخم.بعدش باید سریع حرکت میکردم به سمت مرز.یک ساعتی که وجب به وجب اطراف پادگان رو گشتم به امید پیدا کردن ملیکا!!ولی نبود...

داستان,گیلاس,...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 15:16