داستان گیلاس/31 | بلاگ

داستان گیلاس/31

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

اون روز من و نامزدم دست همدیگرو گرفته بودیم و خیلی رومانتیک طوری داشتیم توی خیابون قدم میزدیم.یه دفعه فهمیدیم یه دختره افتاده دنبال ما و داره تعقیبمون میکنه!!سر یه پیچ یهو نامزدم پرید جلوی دختره و یقه اشو گرفت و کوبیدتش به دیوار و همونطور که با دست به من اشاره میکرد به دختره گفت:ببین دختره عبدل آبادی!این نکبت صاحاب داره و صاحبش هم منم!یه بار دیگه بفهمم افتادی دنبال نامزد من,جرت میدم ._.

دختره هم یه باشه گفت و یه چشمک هم به من زد و رفت!!وقتی دختره رفت اینبار نامزدم منو کوبید به دیوار و گفت:اگه فقط یه بار بفهمم نخِ این دختر پائین شهری هارو گرفتی تورو هم جر میدم!!

منم از ترس گفتم:این حرف ها چیه عشقم :) تو جوجوی خود منی ._. اونم همونطور که مشکوک نگاهم میکرد بهم گفت:من جوجو نبودم,من پیشی بودم!!منم یهو پریدم و بغلش کردم و گفتم فرقی نمیکنه عزیزم!تو کلا واسه خودمی!

بعد هم همونطور که نامزدمو بغل کرده بودم یواشکی یه کارت ویزیت انداختم روی زمین تا اون دختره که داشت از اونور خیابون ما رو نگاه میکرد,بیاد برداره و بهم زنگ بزنه!!!

میخوام بگم هیچوقت با نامزد یا دوست دخترتون نرید بیرون دور دور!چون ممکنه یکی بخواد بهتون نخ بده  ^_^

داستان,گیلاس,...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 20:18