داستان گیلاس/32

ساخت وبلاگ
چکیده : اون وقتها که بچه بودم یه روز مامانم منو صدا کرد و بهم گفت:تو دیگه بزرگ شدی گیلاس,باید بری مدرسه! بعد... با عنوان : داستان گیلاس/32 بخوانید :
اون وقتها که بچه بودم یه روز مامانم منو صدا کرد و بهم گفت:تو دیگه بزرگ شدی گیلاس,باید بری مدرسه! بعدش دست منو گرفت و برد سلمونی و اول کله منو کچل کرد و بعد هم رفتیم مدرسه.تا رسیدیم دیدم ناظم با نیم متر شلنگ وایساده جلوی در مدرسه.

تا منو دید پرسید خودشه:مادرم گفت:غلامتونه;دیگه سپردیمش دست شما. گوشتش واسه شما,استخونش واسه ما,فقط میخواهیم یا دکتر بشه یا مهندس!ناظم هم برگشت گفت خیالتون راحت,بعد هم با شلنگ افتاد به جون من و شروع کرد به زدن!!

همینطوری که داشت منو میزد یهو مادرم یه خبطی کرد و پرسید ببخشید,اینجوری جدول ضرب هم یاد میگیره؟که یهو ناظم برگشت گفت:لطفا شما توی کار من دخالت نکن!اصلا شما از شیوه های جدید تعلیم و تربیت خبر دارید؟!بعد هم افتاد به جون من و سیاه و کبودم کرد!

هیچی دیگه,آخرش هم نه دکتر شدم نه مهندس,ولی جدول ضرب را خیلی خوب یاد گرفتم  ^_^

داستان,گیلاس,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 18:39