داستان گیلاسی/4

خرید بک لینک
اون روزی مامانم بهم گفت:تو دیگه بزرگ شدی گیلاس,باید بری مدرسه!خلاصه دست منو گرفت و اول برد سلمونی,کله منو کچل کرد.بعدشم هلک و هلک رفتیم مدرسه.دم مدرسه دیدم یه آقائی با نیم متر شلنگ وایساده جلوی در.

تا منو دید پرسید:خودشه؟مادرم گفت:غلامتونه!دیگه سپردیمش دست شما,میخوام یا دکتر بشه یا مهندس; خلاصه هنوز هیچی نگفته بودم که ناظم با شلنگ افتاد به جونم.حالا نزن کی بزن!همین که چند تا زد مادرم یه خبطی کرد و پرسید:ببخشید اینطوری جدول ضرب هم یاد میگیره؟یهو ناظم عصبانی شد و برگشت گفت:شما توی کار من دخالت نکن.من کارمو بلدم که چطور تربیتش کنم.بعد دوباره افتاد به جونم و با شلنگ سیاه و کبودم کرد;آخرشم نه دکتر شدم,نه مهندس!!

میخوام بگم دهه شصتیا با فلاکت و بدبختی درس خوندند!!الانم که وزیر آموزش و پرورش استعفا کرده!!

گیلاس آبی...

ما را در سایت گیلاس آبی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 1:42

صفحه بندی